تبليغاتX
خانه دل

خانه دل

تنهایی

خوبی

                           

     

          

آنروز که سقف خانه ها چوبی بود.

گفتار و عمل در همه جا خوبی بود.

امروز بنای خانه ها همه سنگ شده

دلها با بنا ها هماهنگ شده.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 20:42  توسط میترا  | 

پاییز

فصل پاییز که شد
...
قسمتی از روح من پرواز کرد
...
شاپرک هم ناز کرد
*
باز در اندوه بارانی
خودم را شسته ام
حرف های بی محابا گفته ام
...
*
فصل پاییز که شد
...
انتقام از من نگیر ای روزگار
من خودم از زهر هجرش پر نصیب

از فراق یار گشتم بی شکیب
...
با سکوت و گریه های انتظار
فصل پاییز که شد
...
*
او که نقاش ازل بوده و هست
رنگ زردی به درختم بخشید
باد سردی به حیا طم پیچید
بوی باران به اتاقم آمیخت
و اناری خندید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:6  توسط میترا  | 

گل یاس

تو را بدرود گویم ای یار جونی

که هر قصه تموم میشه زمونی

هر آغازی لاجرم پایانی داره

مهم اینه دلی سرشار از مهربونی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 17:53  توسط میترا  | 

عید شما مبارک

فرا رسیدن بهار طبیعت و آغاز سال نو را خدمت شما و خانواده محترم تبریک و تهنیت عرض می نمایم  دیشب این جمله رو  شاید بیشتر از پنجاه بار نوشتم  خط خوش هم دردسریه واسه خودش  بعد پشت پاکتها رو هم اسامی دریافت کننده ها رو نوشتم  و تقدیم باباجون کردم تا ایشون یه امضای ساده بزنن و همه فکر کنن این خط زیبا مال خودشه  هههههههههههههههه  احتمالا اونایی که به بابا کارت تبریک میدن مثل بابا از خط دخترشون استفاده میکنن شانس آوردم بابام تو کار خوندن وبلاگهای مذخرف نیست و الا اینو میخوند آبرو واسم نمیموند 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 15:17  توسط میترا  | 

متن آهنگ سریال پنجره

متن آهنگ پنجره بهنام علمشاهی

مگه میشه ماه بیاد تو خواب من

مثل چشمای  تو مهربون باشه

مگه میشه عمری از تو بگذره

زندگی برام هنوز جوون باشه

مگه میشه

حتی آیینه حتی قاب پنجره

مثل عکسای تو دلبری نکرد

حال امروزمو از کسی نپرس

دنیا با هیچکی برادری نکرد

گاهی یک خاطره یک عکس قشنگ

از تو دنیامو به غارت می بره

گاهی وقتا خیلی دلتنگ توام

این روزای بی هدف کی می گذره

این روزای بی هدف کی می گذره

این روزای بی هدف که می گذره

گاهی خنده هاتو کمتر می بینم

مثل مهتاب تو حوض خونه ها

گاهی تصویرتو پرپر می بینم

گاهی یک خاطره یک عکس قشنگ

از تو دنیامو به غارت می بره

گاهی وقتا خیلی دلتنگ توام

این روزای بی هدف کی می گذره

این روزای بی هدف کی می گذره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 15:7  توسط میترا  | 

روزهای کسالت بار

نمیدونم چرا اصلا حوصله ندارم

دیگه حتی خرید کردنو هم دوست ندارم

 دیگه حوصله ندارم حتی از تجریش تا قیطریه رو پیاده برم و آب انار بخورم

 نمیدونم چرا هنوز اینجام قرار بود همه چی درست بشه اما نمیشه

 خدایا دیگه خسته شدم دیگه نمیخوام هیچ کس منو دوست داشته باشه

چرا هر چی مامان بابام میگن باید بگم چشم خیر و صلاح نخواستیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 10:12  توسط میترا  | 

بزرگ ترین درد دنیا

بزرگ ترین درد دنیا اینه که بدونی پناه لحظه هات . پناه دیگری دارد..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:56  توسط میترا  | 

گلکم

          

              

تو شهرِ قصه‌ هيچ‌کسي‌ من‌ رُ براي‌ من‌ نخواست‌
هيشکي‌ لباس‌ِ فکرش‌ُ رنگ‌ِ صداي‌ من‌ نخواست‌
دغدغه‌ي‌ آدَمکا دغدغه‌هاي‌ من‌ نبود
جز تو کسي‌ منتظرِ صداي‌ پاي‌ من‌ نبود

گلکم‌ ! حرف‌ِ دلم‌ رُ کسي‌ غيرِ تو نفهميد
کسي‌ راه‌ِ شهرِ عشق‌ُ از ستاره‌ها نپرسيد
دست‌ِ تو چترِ صدا رُ رو سرِ ترانه‌ وا کرد
بغض‌ِ تو عطرِ غزل‌ رُ رو سکوت‌ِ واژه‌ پاشيد

تخته‌ سياه‌ِ روزگار جا واسه‌ نقاشي‌ نداشت‌
سهم‌ِ ما از زندگي‌ رُ بيرون‌ِ قصه‌ جاگذاشت‌
کبوترِ سفيدِ عشق‌ از روي‌ بوم‌ِ ما پريد
دستاي‌ بي‌ صداي‌ ما به‌ سيب‌ِ جادو نرسيد

گلکم‌ ! حرف‌ِ دلم‌ رُ کسي‌ غيرِ تو نفهميد
کسي‌ راه‌ِ شهر عشق‌ُ از ستاره‌ها نپرسيد
دست‌ِ تو چترِ صدا رُ رو سرِ ترانه‌ وا کرد
بغض‌ِ تو عطرِ غزل‌ رُ رو سکوت‌ِ واژه‌ پاشيد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 18:11  توسط میترا  | 

عشق مادر

يك روز گرم تابستان ، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي پسرش شنا مي كرد.
وحشتزده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد، مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر...

آنقدر زياد بود كه نمي گذاشت پسر در كام تمساح رها شود.

كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود ، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را فراري داد.

پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا كند. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.

خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت:

اين زخمها را دوست دارم ، اينها خراشهاي عشق مادرم هستند.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 20:31  توسط میترا  | 

دخترک

 

آهی که می کشی  چیست؟؟؟

اخر چه کسی درکت میکند ای دختر قصه؟؟

خودت؟من؟یا او؟

نه...باز هم سوالی بی جواب و گنگ....

نمیفهمند تو را..نمیخواهند که بفهمند...

همه مثل پنجره نیستند..همه مثل ابر نیستند...همه مثل ان درخت بیشه نیستند ...که سایه بانشان را بی منت نثارت کنند...نه ..بهتر بگویم همه مثل خودت نیستند...که دستان مهربان و بی منتشان را به گلی پژمرده ببخشند....اشک کودکی را پاک کنند...وبوسه ای مهربان بر صورتی خسته بزنند..

باز هم بنشین زیر درخت بیشه ...با تنی رنجور و خسته ..خسته نه از بار زندگی....خسته از بی مهری ها ..خسته از سیلی های پیاپی روزگار ..

بگو....سخن بگو...اما نه با من ...نه با او...با درختت...با او که همیشه سنگ صبورت بود...وهیچ وقت دم بر نیاورد......

ولی.........

دوست دارم که بگویم ....

دوست دارم ب گ و ی م که ....اره منم ...اره منم ... میفهممت ....نه اون روح بزرگتو ..نه...ولی انقده بی مهری دیدم که حس لطیف مهرت واسم همیشه ...همیشه اشنا باشه...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 20:28  توسط میترا  | 

۝ د رعالَم پندار.. ۝

       ۝  د رعالَم پندار.. ۝                                                

                                   

                        در عــالَم پــــــنـــدار هــم یادم نبودی !

                        بیخود نگو !.. یک بار هم یادم نبودی

 

                        تیغی درخشان بود و چشمانی مُـورّب

                        در فــــتـــنه­ی تــاتـــار هم یادم نبودی

 

                         شـــمع نـــگاهـم را به دست بــاد دادی

                         درآن شــبــان تــار هــم یــــادم نبودی

 

                         در چشم تو- آیینه سان - تکرارمی شد..

                         تصویر من !...یک بار هم یادم نبودی

 

                         من منتظر بودم بیایی...سنگ در دست!!

                         ای وایِ من ! بردار هم یــادم نــبــودی!

                              

                                        ح.م - مهر ۷۹

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 19:44  توسط میترا  | 

سکوت

در آنجا ، بر فراز قلهء کوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم که در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن


بسوي ابرهاي تيره پرزد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد کردم کاي خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم


صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبارآلوده و بيتاب کوبيد
در زرين قصر آسمان را


ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگين را کشيدند
زطوفان صداي بي شکيبم
بخود لرزيده، در ابري خزيدند


ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيکرش را شستشو داد
ز خاک ره،درون حوض کوثر


خدا در خواب رؤيا بار خود بود
بزير پلکها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش


ولي آن پلکهاي نقره آلود
دريغا،تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهي هاي ساحل
به روي ديده اش بنشسته بودند


صدا صد بار نوميدانه برخاست
که عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا ميخواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد


صدا فرياد ميزد از سر درد
بهم کي ريزد اين خواب طلائي ؟
من اينجا تشنهء يک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدائي


مگر چندان تواند اوج گيرد
صدائي دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از "صدا" ديگر تهي بود


ولي اينجا بسوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا اين صدا را مي شناسي؟
من او را دوست دارم ، دوست دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 1:38  توسط میترا  | 

بعد از مرگ

سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد...
یک سوال!!!

_ الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟..

اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام.

دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.

سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:17  توسط میترا  | 

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 17:4  توسط میترا  | 

اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد صياد رفته باشد

آه از دمي که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صداي تيشه از بيستون نيامد
شايد به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا
صيدي که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکي سازم خبر دلت را
وقتي که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسيري کز گرد دام زلفت؟
با صد اميدواري ناشاد رفته باشد

شادم که از رقيبان دامن کشان گذشتي
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزين" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 17:1  توسط میترا  |