خوبی
آنروز که سقف خانه ها چوبی بود.
گفتار و عمل در همه جا خوبی بود.
امروز بنای خانه ها همه سنگ شده
دلها با بنا ها هماهنگ شده.
تنهایی
آنروز که سقف خانه ها چوبی بود.
گفتار و عمل در همه جا خوبی بود.
امروز بنای خانه ها همه سنگ شده
دلها با بنا ها هماهنگ شده.
که هر قصه تموم میشه زمونی
هر آغازی لاجرم پایانی داره
مهم اینه دلی سرشار از مهربونی
متن آهنگ پنجره بهنام علمشاهی
مگه میشه ماه بیاد تو خواب من
مثل چشمای تو مهربون باشه
مگه میشه عمری از تو بگذره
زندگی برام هنوز جوون باشه
مگه میشه
حتی آیینه حتی قاب پنجره
مثل عکسای تو دلبری نکرد
حال امروزمو از کسی نپرس
دنیا با هیچکی برادری نکرد
گاهی یک خاطره یک عکس قشنگ
از تو دنیامو به غارت می بره
گاهی وقتا خیلی دلتنگ توام
این روزای بی هدف کی می گذره
این روزای بی هدف کی می گذره
این روزای بی هدف که می گذره
گاهی خنده هاتو کمتر می بینم
مثل مهتاب تو حوض خونه ها
گاهی تصویرتو پرپر می بینم
گاهی یک خاطره یک عکس قشنگ
از تو دنیامو به غارت می بره
گاهی وقتا خیلی دلتنگ توام
این روزای بی هدف کی می گذره
این روزای بی هدف کی می گذره
دیگه حتی خرید کردنو هم دوست ندارم![]()
![]()
دیگه حوصله ندارم حتی از تجریش تا قیطریه رو پیاده برم و آب انار بخورم![]()
![]()
نمیدونم چرا هنوز اینجام قرار بود همه چی درست بشه اما نمیشه![]()
خدایا دیگه خسته شدم دیگه نمیخوام هیچ کس منو دوست داشته باشه ![]()
چرا هر چی مامان بابام میگن باید بگم چشم خیر و صلاح نخواستیم![]()
تو شهرِ قصه هيچکسي من رُ براي من نخواست
هيشکي لباسِ فکرشُ رنگِ صداي من نخواست
دغدغهي آدَمکا دغدغههاي من نبود
جز تو کسي منتظرِ صداي پاي من نبود
گلکم ! حرفِ دلم رُ کسي غيرِ تو نفهميد
کسي راهِ شهرِ عشقُ از ستارهها نپرسيد
دستِ تو چترِ صدا رُ رو سرِ ترانه وا کرد
بغضِ تو عطرِ غزل رُ رو سکوتِ واژه پاشيد
تخته سياهِ روزگار جا واسه نقاشي نداشت
سهمِ ما از زندگي رُ بيرونِ قصه جاگذاشت
کبوترِ سفيدِ عشق از روي بومِ ما پريد
دستاي بي صداي ما به سيبِ جادو نرسيد
گلکم ! حرفِ دلم رُ کسي غيرِ تو نفهميد
کسي راهِ شهر عشقُ از ستارهها نپرسيد
دستِ تو چترِ صدا رُ رو سرِ ترانه وا کرد
بغضِ تو عطرِ غزل رُ رو سکوتِ واژه پاشيد
يك روز گرم تابستان ، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي پسرش شنا مي كرد.


وحشتزده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد، مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر...
آنقدر زياد بود كه نمي گذاشت پسر در كام تمساح رها شود.




كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود ، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را فراري داد.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا كند. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت:
اين زخمها را دوست دارم ، اينها خراشهاي عشق مادرم هستند.
|
|
|
آهی که می کشی چیست؟؟؟ اخر چه کسی درکت میکند ای دختر قصه؟؟ خودت؟من؟یا او؟ نه...باز هم سوالی بی جواب و گنگ.... نمیفهمند تو را..نمیخواهند که بفهمند... همه مثل پنجره نیستند..همه مثل ابر نیستند...همه مثل ان درخت بیشه نیستند ...که سایه بانشان را بی منت نثارت کنند...نه ..بهتر بگویم همه مثل خودت نیستند...که دستان مهربان و بی منتشان را به گلی پژمرده ببخشند....اشک کودکی را پاک کنند...وبوسه ای مهربان بر صورتی خسته بزنند.. باز هم بنشین زیر درخت بیشه ...با تنی رنجور و خسته ..خسته نه از بار زندگی....خسته از بی مهری ها ..خسته از سیلی های پیاپی روزگار .. بگو....سخن بگو...اما نه با من ...نه با او...با درختت...با او که همیشه سنگ صبورت بود...وهیچ وقت دم بر نیاورد...... ولی......... دوست دارم که بگویم .... دوست دارم ب گ و ی م که ....اره منم ...اره منم ... میفهممت ....نه اون روح بزرگتو ..نه...ولی انقده بی مهری دیدم که حس لطیف مهرت واسم همیشه ...همیشه اشنا باشه... |
در عــالَم پــــــنـــدار هــم یادم نبودی !
بیخود نگو !.. یک بار هم یادم نبودی
تیغی درخشان بود و چشمانی مُـورّب
در فــــتـــنهی تــاتـــار هم یادم نبودی
شـــمع نـــگاهـم را به دست بــاد دادی
درآن شــبــان تــار هــم یــــادم نبودی
در چشم تو- آیینه سان - تکرارمی شد..
تصویر من !...یک بار هم یادم نبودی
من منتظر بودم بیایی...سنگ در دست!!
ای وایِ من ! بردار هم یــادم نــبــودی!
ح.م - مهر ۷۹
سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد...
یک سوال!!!
_ الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟..
اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام.
دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.
سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است!
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم